محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
81
خلد برين ( فارسى )
جدال باشد كه الوند ميرزا اين ولايت را به بندگان اعلى نخواهد گذاشت . وصول اين پيغام هر چند به ظاهر غبار انگيز مرآت خاطر قدس مناظر مىشايست اما چون به ديدهء حقبين ، چراغ خورشيد تابان را از سير و سفر فروزان مىديد خوشدل و گشادهپيشانى روز ديگر از اردبيل كوچ فرموده در قريهء مرنى نزول نمود و بنا بر آن كه طايفهء طوالش و مردم آستارا از ديرباز بنا بر قرب جوار ، ريزه - خوار خوان احسان اين خاندان عالى شان بودند كس نزد ميرزا محمد طالش حاكم آن ولايت فرستاده پيغام داد كه چون رايت نصرت آيت متوجه آن حدود است محلى مناسب جهت نزول موكب مسعود تعيين نمايد . و چون بشارت اين عنايت به ميرزا محمد رسيد كلاه شادمانى بر آسمان انداخت و بلا توقف از سر ، قدم ساخته به آستان اقبال شتافت و به شرف سجده و بساط بوس استعساد يافته به زبان حال ، مضمون اين مقال به ادا رسانيد كه ، نظم : بلند چون نشود قدر آستانهء ما * كه آفتاب قدم مىنهد به خانهء ما و روز ديگر مانند ستارهء سحر ، پيشرو آفتاب انور شده آن مهر سپهر جلالت و شان را به ارجوان رسانيد و از دل و جان ، كمر جان - سپارى و خدمتكارى بر ميان بسته منزل خود را به نزول خاقان سكندرشان ، غيرت باغ جنان نمود و منازل مرغوب به جهت ملتزمان آستان جلالت پاسبان معين فرموده ابواب استرضاى خاطر ملكوت ناظر بر روى روزگار خود گشود . و چون فضاى دلگشا و هواى طربافزاى آن ديار با مزاج خاقان كامكار ، داد موافقت داد در آن سال قشلاق در ارجوان اتفاق افتاد و ميرزا محمد در آن مدت رضا - جوى خاطر اقدس اعلى بوده آنچه دلخواه خاطر و الا بود مهيا مىنمود . اما در آن اثنا امرى روى نمود كه وقوع آن باعث ملال منتسبان دودمان سلطنت و اقبال بود . تبيين اين مقال و تفصيل اين اجمال آن كه در آن ايام كه رايت آفتاب اشراق به عزم قشلاق در ارجوان اقامت داشت اكثر اوقات شهريار آفاق به عزم شكار ماهى در كنار دريا با نزديكان طوف مىكرد و به بهانهء شكار ماهى ، صيد خوشدلى را به